بر باد رفته

 آریا طاری

روزگاری نه‌چندان دور، نام تیم ملی فوتبال ایران در قاره کهن لرزه بر اندام حریفان می‌انداخت. در آن روزگار، پیراهن سفید و قرمز تیم ملی نمادی از قدرت بلامنازع، غیرت تاکتیکی و ستارگانی بود که یک‌تنه سرنوشت بازی‌ها را تغییر می‌دادند. اما امروز، در پاییز ۱۴۰۵ و در کوران فیفادی‌های سپتامبر و اکتبر، وقتی به نقشه فوتبال آسیا نگاه می‌کنیم، دیگر خبری از آن غرش مستانه نیست. تیم ملی فوتبال ایران که سال‌ها با افتخار لقب یوزهای آسیا را یدک می‌کشید، حالا به گربه‌ای نحیف و سردرگم بدل شده است که تنها در توهمات مدیرانش، ادای یوزها را درمی‌آورد. این سقوط آزاد، اتفاقی یک‌شبه نیست؛ بلکه محصول بذر ناکارآمدی و انجماد فکری است که زوج مهدی تاج و امیر قلعه‌نویی در زمین خشک فوتبال ایران کاشته‌اند. در روزهایی که فوتبال در سراسر جهان به یک علم دقیق، یک صنعت پول‌ساز و یک پدیده پیچیده اجتماعی تبدیل شده است، ما در ایران همچنان روی شعار توخالی ایران قدرت اول آسیاست اسکی می‌رویم. این شعار دهان‌پرکن، دیگر حتی برای تسکین دردهای هواداران هم کارکردی ندارد و تنها به سپری خیالی برای پنهان کردن ضعف‌های بنیادین ساختاری و مدیریتی تبدیل شده است. واقعیت تلخ این است که ما نه‌تنها قافیه را به رقبای سنتی باخته‌ایم، بلکه در حال واگذاری جایگاه خود به تیم‌های درجه دوم سابق هستیم.

از آفتاب تابان شرق تا طوفان شن در غرب

برای درک عمق فاجعه، نیازی به تحلیل‌های پیچیده و تخصص‌های عالی نیست؛ کافی است نگاهی به نتایج و برنامه‌ریزی همسایگان آسیایی‌مان در همین فیفادی اخیر بیندازیم. در شرق قاره، ژاپن و کره جنوبی در حال اجرای چشم‌اندازهای ۲۰ساله خود هستند و فرسنگ‌ها از سطح فوتبال آسیا فاصله گرفته‌اند. سامورایی‌های آبی با هدایت هاجیمه موریاسو، در دیداری تدارکاتی میزبان اروگوئه بودند و در حالی که بازی تا لحظات پایانی با تساوی پیش می‌رفت، با گل‌های کنتو شیوگای و آیاسه اوئدا ورق را برگرداندند و پیروزی سه بر یک را جشن گرفتند. در سوی دیگر، کره‌جنوبی با روبرتو مورنوی اسپانیایی، اکوادور را با سه گل (از جمله سوپرگل ایستگاهی سون هیونگ مین) در هم کوبید. این تیم‌ها با حریفانی از آمریکای جنوبی (ونزوئلا، اکوادور، پاناما) بازی می‌کنند و برای جام جهانی و مراحل پایانی آن آماده می‌شوند، نه صرفا برای حضور در یک تورنمنت آسیایی.

کمی آن‌طرف‌تر در استرالیا، تونی پوپوویچ تیمی ساخته است که یقه برزیل تحت هدایت کارلو آنچلوتی را می‌گیرد. ضربه ایستگاهی مهارنشدنی نستروی ایران‌کوندا به تور دروازه سلسائو، نمادی از جسارت و پیشرفت کانگوروهاست؛ تیمی که تا ثانیه‌های پایانی از پرافتخارترین تیم جهان پیش بود و تنها روی نبوغ رافینیا بازی را با تساوی به پایان برد.

اما فاجعه تنها به عقب ماندن از شرق آسیا و استرالیا ختم نمی‌شود. ما در منطقه خودمان، یعنی غرب آسیا نیز خلع سلاح شده‌ایم. کشورهایی مانند عربستان و قطر با سرمایه‌گذاری‌های نجومی و برنامه‌ریزی‌های دقیق، فوتبال را به عنوان یک ابزار قدرتمند دیپلماسی و توسعه اجتماعی پذیرفته‌اند. حضور کریستیانو رونالدو و ده‌ها ستاره طراز اول دیگر در لیگ عربستان، تنها یک نمایش تبلیغاتی نبود؛ بلکه کاتالیزوری بود که پای مربیان بزرگی چون جورجیوس دونیس را به تیم ملی این کشور باز کرد. در قطر نیز یولن لوپتگی سکان هدایت عنابی‌ها را در دست گرفته است. این دو کشور اکنون در کوران مسابقات جام خلیج فارس، با تمام قوا در حال آماده‌سازی برای جام ملت‌های آسیا هستند. حتی اگر فرض کنیم ایران به لحاظ استعداد انسانی هنوز برتری‌هایی دارد، خروجی نهایی این سیستم‌های مدرن و پرستاره، قطعا تیم ملی ما را در رقابت‌های پیش رو می‌بلعد.

خنجر ازبک‌ها؛ بیداری در آسیای میانه

دردناک‌ترین پرده از این نمایش تلخ، جایی است که متوجه می‌شویم حتی آسیای میانه را هم از دست داده‌ایم. اگر تا دیروز شکست مقابل ژاپن و کره توجیه می‌شد، امروز باید باخت سه بر یک مقابل ازبکستان را چگونه هضم کنیم؟ کشوری که به لحاظ ساختار اقتصادی و سیاسی برتری ویژه‌ای نسبت به ایران ندارد، اما با مدیریت صحیح و به دور از هیاهو، در حال تبدیل شدن به یک قدرت نوظهور است.

جام ملت‌های پیش رو در عربستان، می‌تواند ناقوس مرگ برای نسلی باشد که سال‌ها رویای قهرمانی آسیا را در سر می‌پروراند اما حالا حتی برای صعود از گروهش نیز باید دست به دعا بردارد. آیا وقت آن نرسیده که با پذیرش شکست در ساختار فعلی، به جای سر دادن شعارهای پوچ، فوتبال ایران را از نو و از پایه بنا کنیم، یا ترجیح می‌دهیم همچنان با چشمان بسته به استقبال فاجعه‌های بعدی در مستطیل سبز برویم

حضور فابیو کاناوارو روی نیمکت ازبکستان، نشان‌دهنده یک تغییر نگرش بنیادین است. ازبک‌ها با یک آینده‌نگری هوشمندانه، تیم زیر ۲۱سال خود را به بازی‌های آسیایی می‌فرستند و ستاره‌های زیر ۲۳ سال را برای کسب تجربه به تیم ملی بزرگسالان تزریق می‌کنند. این یعنی تضمین آینده. اما در ایران چه می‌گذرد؟ مهدی تاج با ادبیاتی دستوری باشگاه‌ها را تهدید می‌کند که بازیکنان‌شان را در اختیار تیم‌های پایه قرار دهند، لیگ را تعطیل می‌کند و در نهایت خروجی‌اش تیمی می‌شود که با هدایت حسین عبدی در مقابل کره شمالی بی‌نام و نشان، چهار گل دریافت می‌کند.

در تیم ملی بزرگسالان نیز امیر قلعه‌نویی با تیمی فرتوت و مسن به مصاف جوانان باانگیزه ازبکستان می‌رود و شکست سنگینی را متحمل می‌شود. او در کنفرانس‌های خبری از تغییر نسل صحبت می‌کند، اما در عمل، تیم ملی همچنان در قرق بازیکنانی است که سال‌هاست از دوران اوج‌شان فاصله گرفته‌اند. این تناقض میان حرف و عمل، نشان‌دهنده فقدان دانش روز و ترس از ریسک‌پذیری در کادر فنی تیم ملی است.

103 روز تا حقیقت؛  مسافران خسته در ایستگاه روسیه

حالا، در شرایطی که تنها ۱۰۳روز تا آغاز جام ملت‌های آسیا ۲۰۲۷ در عربستان باقی مانده است، ایران به عنوان تنها مدعی قاره، فیفادی خود را با شکست آغاز کرده است. در حالی که ژاپن، کره، استرالیا و حتی اردن (با زاکی بادو) در حال محک زدن خود مقابل تیم‌های قدرتمند قاره‌های دیگر هستند، تیم ملی ما پس از شکست تحقیرآمیز برابر ازبکستان، باید در روز هفتم مهرماه در سرمای روسیه به مصاف تیمی برود که خود به دلایل سیاسی از صحنه فوتبال بین‌المللی منزوی شده است. این بازی، بیشتر شبیه به یک رفع تکلیف است تا یک تدارک فنی و هدفمند برای فتح قاره کهن.

مدیریت مهدی تاج، با کلکسیونی از تصمیمات اشتباه، قراردادهای پرابهام و فقدان دیپلماسی ورزشی، ویترین فوتبال ایران را به ویرانه‌ای تبدیل کرده است. در کنار او، کادر فنی فعلی نیز نشان داده است که ابزار، دانش و شجاعت لازم برای بازسازی این ویرانه را ندارد. اصرار بر استفاده از تاکتیک‌های منسوخ، بی‌توجهی به استعدادهای جوان لیگ و دلخوش کردن به اتفاقات و خلاقیت‌های فردی معدود لژیونرها، فرمولی است که تاریخ مصرف آن در آسیا مدت‌هاست به پایان رسیده است.

فوتبال بی‌رحم است و هیچ احترامی برای گذشته و تاریخچه تیم‌ها قائل نیست. تیمی که امروز در زمین نای دویدن نداشته باشد، زیر چرخ‌دنده‌های تاکتیکی حریفان له خواهد شد. تا زمانی که در بر پاشنه مدیریت گلخانه‌ای، انتخاب‌های رابطه‌ای و فرار از واقعیت می‌چرخد، این سیر نزولی ادامه خواهد داشت. جام ملت‌های پیش رو در عربستان، می‌تواند ناقوس مرگ برای نسلی باشد که سال‌ها رویای قهرمانی آسیا را در سر می‌پروراند اما حالا حتی برای صعود از گروهش نیز باید دست به دعا بردارد.

آیا وقت آن نرسیده که با پذیرش شکست در ساختار فعلی، به جای سر دادن شعارهای پوچ، فوتبال ایران را از نو و از پایه بنا کنیم، یا ترجیح می‌دهیم همچنان با چشمان بسته به استقبال فاجعه‌های بعدی در مستطیل سبز برویم؟